ردپای مهتاب

...سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

من لیاقت بهترین ها رو دارم...

 

سلام دوستای گلم

خوشحالم بعد از چند هفته بالاخره فرصتی پیش امد تا یک پست جدید بذارم.

این پست از نظر خودم بهترینه.خوب بذارید از اول شروع کنم:امروز صبح ساعت ۶ که بلند شدم نم نم باران می آمد،نمیدونید چه هوای دل انگیزی بود ،صدای آواز پرنده ها و صدای باران...

همون اول صبح خدا رو شکر کردم که زنده ام و میتونم از این هوای عالی و روز خوب بهره ببرم

بعدش هم امروز صبح با مامان گلم حسابی درد و دل کردم.اول مامان جونم از خاطرات دوران جوانی و آرزوهاش گفت .فدای مامانم بشم چقدر آرزوهای نازی داشت البته بنا به گفته ی خودش به بیشترشون رسیده

مامان جونم منو نصیحت کرد گفت:دختر گلم یادت باشه همیشه  به خودت بگی من لیاقت بهترین ها رو دارم ،اون وقت خدا هم بهترین ها رو بهت میده.گفتم برای همه چی ؟گفت :بله .منم لبخندی از روی شیطنتزدم و گفتم باشه.

به مامان جونم گفتم شما از زندگی راضی هستی ؟گفت :بلللللللللللللللللللللللللللله

خدا همسر خوب ،بچه های گل وخوب و سلامتی بهم داده واین نهایت خوشبختی و رضایت منه

محکم مامانمو بغل کردم و بوسیدم و بهش گفتم خیلی دوست دارم مامان

ولی یه حرف تو دلم مونده که هنوز نتونستم به مامانم بگم.بعضی موقع ها چقدر سخته بخوای یه حرف خوب از جنس ...به مامانت بگی...

و من همین حالا به شما دوستای گلم میگم :

بیایید با هم به خدا ی مهربون بگیم که:من لیاقت بهترین ها رو دارم پس خداجون بهترین هاتو به من عطا کن .آمین


پای نوشته:

۱-خدا جون دوست دارم و ازت ممنونم به خاطر وجود نازنین مامان و بابای گلم

۲-دوستای گلم دوستون دارم

۳-راستش امشب برای اولین بار حس حسادت سراغم اومدیک کمی هم دلم گرفت.میدونم حس بدیه .ولی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:2  توسط باران  |